عسلعسل، تا این لحظه: 13 سال و 11 روز سن داره

شیرینی زندگی مامان و بابا

عکسهای جا مونده از چهارشنبه سوری و عید 94 و سیزده

سلام خوشگل مامان عسلم این عکس ها هم جا مونده بودند و فرصت نکردهخ بودم بذارم عکس های چهارشنبه سوری   اینجا هم با پسر عمه الشن عکس انداختیم     اینجا هم همش دوست داشتی ناخنک بزنی اینم شب عیدی برات گرفته بودم   اینم از سفره هفت سینمون...     اینجا هم کمی قبل از تحویل سال که خوابیدی     اینم ژستی که بعد از تحویل سال تو خواب داشتی یه مدتی همین جوری میخوابیدی   اینم دختر عمه آوین     ...
3 مرداد 1394

تعطیلات عید فطر 94

سلام قند عسل مامان   تعطیلات عید رو جایی نرفتیم خونه موندیم چون مادر جون اینا از پنجشنبه صبح 25 تیر رفته بودند و امروز ساعت 2 بعد از ظهر برگشتند . عوضش این چندروز رو یکم رفتیم خرید و خونه مامان جون اینا و پارک.         ...
29 تير 1394

سال نو مبارک

سال نو مبارک عسلم   مامانی امیدوارم سال خوب و شادی پیش روت باشه و تنت همیشه سالم و لبت خندون باشه   این دومین نوروزی که بغلمونی   اما امسال سال رو خوب شروع نکردیم.... یه هفته قبل عید که مریض شدی حسابی سرفه های دردناک همش تقصیر الشن (پسرعمه) ، همیشه وقتی اون مریضه تو هم مریض میشی... الشن مریض شده بود باباش از مهد آورده بود خونمون میگفت که مریض شده مواظب عسل باش نزدیکش نشه، چی میگفتم بهش آخه میبینی بچه ات مریضه برا چی میاری اینجا عسلم که هر وقت الشن رو ببینه دوست داره باهاش بازی کنه بعدش عمه جونت اومد کمک مامانش برا عید که جمع و جور کنند تا شب هم موندن...
20 فروردين 1394

عید قربان مبارک

از صبح قبل عید چند تا گوسفند تو حیاطمون بود که سفارش بابابزرگ بود یکیش که مال خومون بود و  یکی برا پسر عموی بابایی یکی دیگه برا پسر عمه بابایی  آخری هم برا الشن اینا بود. گوسفندها همه برگهای قسمت های پایین درختامونو خوردند(درخت انجیر و انار و گل رز) براشون آب هم تو ظرف گذاشته بودیم کلی خراب کاری کرده بودند. عصری بابایی براشون جو خرید همشو خوردند. تو هم اصلا دست بهشون  نمی زدی می ترسیدیو برمیگشتی منو بغل میکردی. شب هم رفتیم خونه مامان جون اینا برا تبریک چون فردا قربونی داشتیم و یه عالمه کار باید برمی گشتیم .تو هم یه عالمه بازی کردی و خاله سیما عکستو گرفت. اینجا خاله برات آهنگ تولد و تو کامپیو...
23 مهر 1393

عید قربان

سلام دوردونه ام حالت خوبه مامانی، دیروز عید بود عیدت مبارک دیروز بابابزرگ با بابایی رفتند صبح زود یه بع بعی برا قربونی گرفتند چند تا عکس هم باهاش گرفتیم عمه ها با بچه هاشون بودند آوین و الشن تا بع بعی رو قربونی کردیم بابا جون و مامان جون اینا اومدند تو هم که خیلی خوشحال بودی همه اش حرکت میکردی دیگه جات خیلی تنگ شده تقریبا تا دو هفته دیگه میای تو بغلم خیلی منتظرتم دوردونه ام         ...
16 فروردين 1393
1